خاطرات نسل های مختلف

میشه گفت مخاطبین این گپ از  همه ی بچه های دهه 50 شروع میشن تا بچه های اوایل دهه 80

شابد واسه بعضیا جالب باشه که بدونن تو دهه های مختلف واسه آدما چه اتفاقاتی افتاده البته شنیدن این اتفاقا از بچه های اون دوره خیلی لذت بخش تره

هر کی هر خاطره ای از دوران خودش داره بگه خاطره ها هیچ دسته بندی نداره میتونه خاطرات سفر باشه خاطرات عمومی باشه خاطره استفاده از 1 خدمتی و یا ..... )

1394/11/16

تفنگ بادی

نمیدونم این داستان تفنگ بادیارو کیا یادشونه ، یکی از تفریحات خیابونی ما دهه شصتیا بود . ماجرا از این قرار بود که تو اکثر خیابونا و کوچه پس کوچه های شهر یه کسایی بودن که یه تفنگ رو دوششون و یه تخته با سیبل تو دستشون بود و کرایه میدادن . تیرهاشون معمولا ساچمه ای بود معمولی  و پردار. بعضیاشون بودن که جایزه هم میدادن به برنده. دوره گردهای تفنگ بادی به دست دهه شصت روز به روز كمتر شدند تا اینكه یواش یواش دیگه دیده نشدند، نمی دونم شاید تو سالهای جنگ دیگه تیراندازی با تفنگ بادی لطفی نداشت.

1394/12/4

یادش بخیر اوج خوشحالیمون این بود که شیفت صبح بودیم و پنجشنبه ساعت 12 تعطیل میشدیم ، شنبه هم چون بعد از ظهری بودیم ساعت 12 میرفتیم ؛ اوج ناراحتیمونم میشد عکسش !!!

1394/12/4

فرهاد اون تفنگ بادی ها عجب دنیایی داشت. اکثرشون هم مگسک نشون گیریش رو کج می کردن که نتونی به هدف بزن. یه تفنگ بادی قدیمی و تیرهای سوزنی که نخ های ریز رنگی پرمانندی هم انتهای این تیرها بود. واقعا یادش بخیر

1394/12/9

قبل تر ها ، عید که میشد ، حتی اگر ساعت سه صبح هم بود ، بیدار میشدیم ، با چشمان پف کرده و باز و بسته لباس های نو میپوشیدیم ،هفت سین میچیدیم میشستیم سرِ سفره !
منتظر میشدیم اون موسیقی معروف و پر سر و صدا از تلویزیون بیاید بیرون .همه تو عالم خواب ، پدر و مادر زیرِ لب دعا زمزمه میکردند ، بچه ها کج و معوج و خواب آلود.بعد یکهو اون بوق و کرنا یک انرژی مضاعفی به جمع میداد که انگار قوم مغول حمله کرده !
میریختیم سر میوه و شیرینی و آجیل و بوس‌.این بوس که میگم از واجبات بساط بودا.اصلا رسم بود بوس کنی عیدی بگیری‌.
بعد پدر بزرگِ خانواده از لای قرآن از اون پول های شسته رُفته و صاف و صوف میداد.میبردیم میذاشتیم لای وسایل های بسی ارزشمندمون. گه گداری هم اگر یادمان میموند تاریخ میزدیم روی پول.
بعد میرفتیم لباس هامون و درمی آوردیم می چپیدیم زیرِ پتو. صبحِ علی الطلوع با سر و صدا بیدار میشدیم که بریم عید دیدنی.
بچه ها هم که عاشق عیدی.اصلا میبوسیدیم که عیدی بگیریم!
روزی پنجاه شصت تا خونه رو میگشتیم.اونا که بودند حمله میکردیم.اگه نبودند رو کاغذ مینوشتیم "آمدیم خانه نبودید" .
میومدیم خونه ده بیست تا آمدیم خانه نبودید از لای در جمع میکردیم .میرفتیم خونه ی فامیل یک فامیل همه رو اونجا میدیدیم پا میشدیم با اوتا می آمدیم خانه خودمان. خاله بازی ای بود برای خودش !

اما حالا ، هیچ برگه ای لای در نیست .. خاله بازی هایمون ته کشیده .. عید هم که اصلا نصفه شب نباید باشد ..
پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها هم مینشینن و  قاب عکس ها را تمیز میکنند ...
 

1394/12/15

خاطرات شمال محاله از یادم بره :)))) هرسال عید بدون هیچ تغییر برنامه ای 13 به در شمالیم ، فک و فامیل همه هستن زیاد . . . یه سال وقتی که شمال رفتیم توی حیات با پسر عمم شروع کردم والیبال بازی کردن ، تک به تک خیلی جر زن بود همش زور میگفت تا اینکه دیگه بحثمون شد و کار به جاهای باریک کشیده شد و قهر ، سرتون و درد نیارم اون دعوا شروعی دوباره برای من بود ، چون الان که خاطره رو مینویسم پسر عمم داره بچمون و میخوابونه :)

1394/12/19

چرا ساکت نشستی؟! عضو کاریزما شو یا اگر عضو هستی وارد سایت شو و توی بحث شرکت کن.

میوا، میوه های دستچین! آنلاین!
کانال تلگرام کاریزما

گفت و شنود